ساعت ۱ بعد از نیمه شب است … خوابم نمیبرد ! درد دارم … هرچقدر هم پاهایم را جمع کردم توی شکمم و دندانهایم را بهم ساییدم و گفتم تمام میشود ! تمام میشود ! این قلب لعنتی بس نکرد … بعد از ظهر عصبی شدم و این لامروت شروع کرد … میدانی [...]
قدرش را بدان … امروز .. نگذار برای فردا … قدردانی را نگذار برای روزی که با گلایل سفید به سراغش بروی … آن روز … نه چشمهایت تحمل می کند … نه دستهایت … امروز غنیمت است ! قدرش را بدان … قدر مادرت را … پشیمان نمی شوی … این خط ؛ [...]
روزهاییست که گاهی آرزو میکنی هیچ وقت به انتها نرسد … بس که خوشحالی … بس که زیباست همه چیز در نظرت … شبهاییست که میخواهی دنیا تمام شود و زمین دهن باز کند و به اپسیلونی ببلعدت و تمام … از آن شبهاست … بغض مانده اینجا ! میان این گلوی ِ لعنتی [...]
هوس کرده ام بروم و دور باشم از این زندگی . مدتی طولانی ! از این خیابان ها ، از این پیاده رو ها ، از دکهء سر خیابان ، از تمام روزهای سرد زمستان … . هوس کرده ام درختان سبز باشند ، بارانِ نم نمی ببارد ، آسمان ابری بغرد ، زمین [...]
حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند . . .
هوای مزخرفیست … روی صندلی به شکلی نافرم !!! لم داده ام و توی نت ول میچرخم ! هیچ چیز خوشایندی نیست … حتی دل خوش کنک هم نیست ! حتی یک نیمچه لبخند هم روی لبانت نمیآورد … تمامی اعضا و جوارحم درد میکند … رماتیسم مغزی گرفته ام ! روی میزم [...]
امشب خسته تر از همیشه ام … دلم ، روحم ، جسمم ، افکارم …. همه سخته اند … کاش میشد یک جایی بنویسم : خدایا ! خیلی خسته ام … فردا صبح مرا یدار نکن … با تو نیستم ، به خودت نگیر ، اصلا تو یکی نخوان … دارم با خودم زمزمه [...]
میدانی رفیق ! من از آن آدمهایی ( بهتر است بگویم جانوران) هستم که یک عمر است مانده ام کنج یک کلبه و زانوی غم بغل گرفته ام و دردهایم را برای خودم نگه داشته ام ! دوست داری بدانی ؟ باشد ! من میترسم ! و خوب میدانم ؛ زندگی کار ترسوها نیست [...]
امشب ماه کامل است … من باید الان ، درست این لحظه ها ، یک جای بخصوص باشم … کسی چه می داند ، شاید زنگ زده بودم بهت که بیا با هم برویم… یا شاید شب را هم آنجا بمانیم … زنگ زده بودم که دلم تنگ شده برات … بعد از اییییینهمه روز [...]
من ؛ هنوز ِ هنوز هم میترسم از این بغض و غصّه و سیاهی که یکهو و بی هوا می آید و می نشیند وسط ِ لحظه هام و ذره ذره مرا می جود ، می ترسم … دلم ؟ غصه دار است … چون سیزده بود… و من نمیدانم چرا سیزده اینقدر نحس است [...]
خوش به حال روزگار … بهار … چه کلمه ء گنگی … شاید هم اینقدر حرف دارد که من نمیفهممش … پوووووووف … گلوم درد می کند از این بغض ِ لعنتی … و من هیچ حالم خوب نیست … خیلی وقت است ننوشته ام … حتی توی دفتر خاطراتم هم … [...]