شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

  پووووف…. چقدر روزها زود میگذرد. ۷ روز دیگر می شود یک سال و پنج ماه از آخرین پستی که توی این خراب شدهء بی نشان کنارش خورده منتشر شده… نه اینکه دیگرننوشته باشم، نه.  اما خب, میدانی؟  راستش خیلی هاش همان که میماند و بهتر است بگویم ماند برای دل خودم بهتر است…   باز […]

    دور روز است از خانه بیرون نرفته ام ٬ سرما خورده ام … شانهء چپم هنوز به خاطر تصادفم درد می کند . بغض دارم … دردش عصبانی ام می کند . مانده ام میان محرم … اتاق اینقدر گرم است که نفس آدم می گیرد ! چه برسد به من !!!! آمده […]

  باز پاییز آمد . اینجا باز هم هوا سرد شده , دل من هم کمی سرما خورده . حالش خراب است … نشسته ام توی خانه هیچ چیز سرجای خودش نیست . اینترنت چند وقتیست بچهء خوبی شده ! قطع نمیشود ! فحش های خوار و مادر انگار باعث شده به رگ غریتِ نداشته […]

  ساعت ۱:۳۰ صبح است … خوابم نبرده است راستش … پاییز آمده توی اتاق هتل روی تختم دراز کشیده ام . خنده های بلند بلند اتاق کناری شده مثل تیک تاک بلند بلند ساعت دیواری که خودش از روزی که ما را دیده ، شاید هم خیلی قبلتر خوابش برده … حس بدی دارم […]

  یه شبهایی هم هست … مثل امشب … خوابت نمی بره! حواست هست ؟ مرداد است … گندترین ماه تابستان ! یک وقتهایی هست , دلت میخواهد تمام بارو بندیلت را جمع کنی بگذاری تو کوله پشتی ات , بزنی توی دل سیاه شب … بروی بروی تا نای نفس کشیدن برایت نماند . […]

  بهار است … همه جا بوی تازگی میدهد الا دل کهنه من … قرار بود بروم شمال , نرفتم … هم نخواستم , هم نشد … بجایش هر روز از صبح تا بوق سگ خودم را درگیر کرده ام … اصلا بهتر ! وقتی کسی که باید باشد نباشد و کسی که نباید باشد […]

  سال هم تمام شد … به همراهش ؛ خیلی چیزهای دیگر هم , هم ! اینجا ؛ ناکجاآباد ۲ ساله شد … ۲ سال شد ! امشب دوستم مرتضی را دیدم … میگفتیم چه زود پیر شدیم ! چه زود گذشت … همین پارسال بود که شب چهارشنبه سوری با یک عده آدم سر […]

  چند کلمه : نفهمیدی ! نه اینکه نفهم باشی ! ولی درک نکردی یا شاید هم نخواستی بفهمی … به هرحال .. به کلاغ ها بگویید : قصه من اینجا …. تمام شد . یکی … بود و نبود مرا با خودش برد … !   همین .

  یک چیز را می دانی ؟ پشت تمام اشکالی ندارد ها , بیخیال ها , مهم نیست ها … یک عالمه غم خوابیده یک عالمه اشکال , یک عالمه خیال , یک عالمه چیزهای مهم … اینکه چرا نمیفهمیشان را نفهمیده ام … شاید به قول خودت هنوز آنقدر ها هم عاشق نیستی … […]

  همه آدمها خوب نیستند … نمونه اش من ! همه آدمها بد نیستند … نمونه اش تو …   بعد از یک سفر دور و دراز و یک عالمه رانندگی و برگشتن به خانه همراه با یک عالمه خوابیدن و بعد از یک عالمه مستی نشستم باز پای یار قدیمی ام و باز دارم […]

دوباره، بویِ گندِ بهار…

۱ نظر

  پووووف…. چقدر روزها زود میگذرد. ۷ روز دیگر می شود یک سال و پنج ماه از آخرین پستی که توی این خراب شدهء بی نشان کنارش خورده منتشر شده… نه اینکه دیگرننوشته باشم، نه.  اما خب, میدانی؟  راستش خیلی هاش همان که میماند و بهتر است بگویم ماند برای دل خودم بهتر است…   باز […]




همین روزها … همین لحظه ها … همین خاطره ها …

۸ نظر

  گاهی آدم یادش میرود کجای زندگی گیر کرده … کجا بوده, کجا هست و شاید آن تهِ تهِ کار قرار است کجا برود … ها ؟ دلم برای نوشتن, مثل خیلی چیزهای دیگر تنگ شده . مثل بیدار شدن با لبخند … مثل دیدن اشک های مادرم برای شوق نه از روی غم … […]




نقطه ؛ سر خط …

۴ نظر

  پوووووف … آشفته می نویسم . می دانم . حتی نمی دانم چی باید بنویسم بعد از این همه وقت ! اصلا نوشتنم هم نمی آمد توی روزهایی که گذشت … هنوز هم … حالا غمگین نیستم . اما کرخم انگار …. برمی گردم همین جا … دلم برای آرامش و سکوت اینجا تنگ […]




چرا اینقدر سختش می کنی؟

۶ نظر

  ساعت ۱۲:۳۰ شبه ! ۳-۴ دقیقه است که از خواب پریده م , هنوز دست و دلم میلرزه … خواب دیدم ! شایدم هم کابوس بود ؛ چه میدونم ! زیاد به خواب دیدن عادت نکردم … گفت : تو آبِ از سر گذشته ای… گفتم : من همونی ام که هیشکی دنبالش نمی […]




دانه دانه … مثل دانه های انار …

۵ نظر

  می دانی ؟ راستش یلدا تقریبا هیچ وقت آن شب رویاییه قشنگِ پر خاطره ای که باید باشد نبوده … حالا کار نداریم یه روزی دلم میخواست اسم دخترم را بگذارم یلدا , بعد ترش لیلا و آخر سر هم یاسمین … ولی یلدا همیشه جای حرف زدن و بهتر شدن داشته ! ولی […]




برای دل خودم …

۵ نظر

    دور روز است از خانه بیرون نرفته ام ٬ سرما خورده ام … شانهء چپم هنوز به خاطر تصادفم درد می کند . بغض دارم … دردش عصبانی ام می کند . مانده ام میان محرم … اتاق اینقدر گرم است که نفس آدم می گیرد ! چه برسد به من !!!! آمده […]




خش خش … صدایِ نحسِ پاییز !

۸ نظر

  باز پاییز آمد . اینجا باز هم هوا سرد شده , دل من هم کمی سرما خورده . حالش خراب است … نشسته ام توی خانه هیچ چیز سرجای خودش نیست . اینترنت چند وقتیست بچهء خوبی شده ! قطع نمیشود ! فحش های خوار و مادر انگار باعث شده به رگ غریتِ نداشته […]




دلم یک قارقار آشنا میخواهد !

۹ نظر

  ساعت ۱:۳۰ صبح است … خوابم نبرده است راستش … پاییز آمده توی اتاق هتل روی تختم دراز کشیده ام . خنده های بلند بلند اتاق کناری شده مثل تیک تاک بلند بلند ساعت دیواری که خودش از روزی که ما را دیده ، شاید هم خیلی قبلتر خوابش برده … حس بدی دارم […]




اشتـبــاه نکن ، برای اشتباهی ها ، اشــــک نمیریزند ….!!

۳ نظر

  می دانی ؟ خودم هم نمیدانم یک دفعه از کدام جهنم دره ای آمد توی ذهنم و چرا گفتم برایت … خیلی وقتها اینجا , حتی کلی جای دیگر گفته بودم ” آدمها دوام می آورند … ” . راستش من هم دوام آورده ام …   پاییز دارد نزدیک میشود ! بوی نم […]




بانوی من ، کمی خسته است !

۳ نظر

این روز‌ها گویا خسته ای ، از من موهای سیاهت را کوتاه کرده ای ! نمی‌ خندی ، شعر نمی‌‌گویی !! مرا به نام نمی‌خوانی بهانه میگیری آغوشم را نمی‌خواهی ! صدایت میزنم ، و جز سکوت کلامی‌ برایم نداری ! با این حال هنوز بانوی منی ، بانوی من ، که موهای سیاهش را […]




صفحه 1 از 1312345...10...قبلی »