شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

  روزهاییست که گاهی آرزو میکنی هیچ وقت به انتها نرسد … بس که خوشحالی … بس که زیباست همه چیز در نظرت … شبهاییست که میخواهی دنیا تمام شود و زمین دهن باز کند و به اپسیلونی ببلعدت و تمام … از آن شبهاست … بغض مانده اینجا ! میان این گلوی ِ لعنتی [...]

  امشب خسته تر از همیشه ام … دلم ، روحم ، جسمم ، افکارم …. همه سخته اند … کاش میشد یک جایی بنویسم : خدایا !‌  خیلی خسته ام … فردا صبح مرا یدار نکن … با تو نیستم ، به خودت نگیر ، اصلا تو یکی نخوان …  دارم با خودم زمزمه [...]

    خوش به حال روزگار … بهار … چه کلمه ء گنگی … شاید هم اینقدر حرف دارد که من نمیفهممش … پوووووووف … گلوم درد می کند از این بغض ِ لعنتی … و من هیچ حالم خوب نیست …   خیلی وقت است ننوشته ام … حتی توی دفتر خاطراتم هم … [...]

  دلـم گـرفته است … نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه … من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد.. دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند … و آنچه هستند را میپذیرم .. و دنیـا هم به رویش نمی آورد این تنـاقض را … [...]

  حالم بد است ، دیوانه ام ، مجنونم ، روانی‌ام ! اینقدر خسته ام که پاهایم را هم نمیتوانبم بکشم … دارد باران میبارد‌! و این یعنی حس بد ِ ماندن توی خانه ! مخصوصا وقتی که حالت بد است … مخصوصا که حالت از ماندن توی خانه بهم بخورد و از باران هم [...]

آسمان خیلی سرخ است و من دلم بدجور گرفته … نمی‌دانم چرا تنهایی مثل قدیم ترها اصلا کیف نمی‌دهد !   نه عزیزکم … گریه نکن … اتفاق تازه ای که نیست … فقط تا کمی زندگی روی ِ خوش نشان می دهد ، یک خاطرهء سیاه ، تمااام ِ خواب ِ آسودهء این شبهایمان [...]

  خاطرات ، همیشه قشنگن اند … چه تلخ ، چه شیرین ! یاد قدیم افتاده ام ! یاد کلاغ سفید … چه کودکانه حرفهای گنده گنده میزدم ، بازخوانیشان خیلی برایم جالب است ! چه چیزهایی می نوشتم من !!!!   خیلی عوض شده ام ! خیلی … نه عشقی برایم مانده ، نه [...]

  یک ماهی است کفش‌دوزی در اتاق من است، جامانده از تابستان. مدتی به دیوار بود. چند روزی، به چراغ. گفتم لابد، حشراتی هرچند کوچک به دور چراغند، شاید جسدی، لاشه‌ای. دو روز است که از یک سوی میز من به آن سو می‌رود. خال‌هایش را می‌شمارم. از دسته‌ی ورق‌های کاغذ پله پله بالا می‌رود [...]

  باردار ِ خاطراتم … دلم حال و هوای عجیبی دارد  ! بوی کاه گل می خواهد و هوای باد ِ بادگیری بس طویل را دارد.. ویار عجیبیست ….     پهلوهام درد می کند … خیلی ..خیلییی … …. صدای غرغر مادر می آید که مدااام می گوید نباید اینجوری از خانه میرفتی بیرون [...]

  قاطی پاتی ام ! اصلا حواسم نبود ! امروز چهارم آبان است … خیلی خیللللللللیییییییی اعصابم به هم ریخت … چند سالی بود که از باران بیزار بودم ! از زیر باران رفتن و زیر باران ماندن و زیر باران جان دادن … دلایلش را تقریبا پیش خودم نگه داشته بودم … امروز یاد [...]

می نویسم ……… خودت جای خالی را پر کن !!!

۴ نظر

    ساعت ۱ بعد از نیمه شب است … خوابم نمیبرد ! درد دارم … هرچقدر هم پاهایم را جمع کردم توی شکمم و دندانهایم را بهم ساییدم و گفتم تمام می‌شود ! تمام می‌شود ! این قلب لعنتی بس نکرد … بعد از ظهر عصبی شدم و این لامروت شروع کرد … می‌دانی [...]




آنقدر دست هایت مهربان است …

۱۲ نظر

  قدرش را بدان … امروز .. نگذار برای فردا … قدردانی را نگذار برای روزی که با گلایل سفید به سراغش بروی … آن روز … نه چشمهایت تحمل می کند … نه دستهایت … امروز غنیمت است ! قدرش را بدان … قدر مادرت را … پشیمان نمی شوی … این خط ؛ [...]




تا صبح دیوانه می شوم ! شک نکن …

۲۰ نظر

  روزهاییست که گاهی آرزو میکنی هیچ وقت به انتها نرسد … بس که خوشحالی … بس که زیباست همه چیز در نظرت … شبهاییست که میخواهی دنیا تمام شود و زمین دهن باز کند و به اپسیلونی ببلعدت و تمام … از آن شبهاست … بغض مانده اینجا ! میان این گلوی ِ لعنتی [...]




درد ندارم ولی تو مرهم باش …

۱۶ نظر

  هوس کرده ام بروم و دور باشم از این زندگی . مدتی طولانی ! از این خیابان ها ، از این پیاده رو ها ، از دکهء سر خیابان ، از تمام روزهای سرد زمستان … .  هوس کرده ام درختان سبز باشند ، بارانِ نم نمی ببارد ، آسمان ابری بغرد ، زمین [...]




حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند . . .

۸ نظر

    هوای مزخرفیست … روی صندلی به شکلی نافرم !!! لم داده ام و توی نت ول میچرخم ! هیچ چیز خوشایندی نیست … حتی دل خوش کنک هم نیست ! حتی یک نیمچه لبخند هم روی لبانت نمی‌آورد … تمامی اعضا و جوارحم درد میکند … رماتیسم مغزی گرفته ام ! روی میزم [...]




نوشتم و خدا شرمسار شد ..!!

۱۲ نظر

  امشب خسته تر از همیشه ام … دلم ، روحم ، جسمم ، افکارم …. همه سخته اند … کاش میشد یک جایی بنویسم : خدایا !‌  خیلی خسته ام … فردا صبح مرا یدار نکن … با تو نیستم ، به خودت نگیر ، اصلا تو یکی نخوان …  دارم با خودم زمزمه [...]




لطفَــا زیاد دوستم نداشته باش!

۴ نظر

  میدانی رفیق ! من از آن آدمهایی ( بهتر است بگویم جانوران)  هستم که یک عمر است مانده ام کنج یک کلبه و زانوی غم بغل گرفته ام و دردهایم را برای خودم نگه داشته ام ! دوست داری بدانی ؟ باشد ! من میترسم ! و خوب میدانم ؛ زندگی کار ترسوها نیست [...]




زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند ….

۴ نظر

امشب ماه کامل است … من باید الان ، درست این لحظه ها ، یک جای بخصوص باشم … کسی چه می داند ، شاید زنگ زده بودم بهت که بیا با هم برویم… یا شاید شب را هم آنجا بمانیم … زنگ زده بودم که دلم تنگ شده برات … بعد از اییییینهمه روز [...]




دل ، تاری است که وقتی بشکند بهتر مینوازد

۴ نظر

من ؛ هنوز ِ هنوز هم میترسم از این  بغض و غصّه و سیاهی که یکهو و بی هوا می آید و می نشیند وسط ِ لحظه هام و ذره ذره مرا می جود ، می ترسم … دلم ؟ غصه دار است … چون سیزده بود… و من نمی‌دانم چرا سیزده اینقدر نحس است [...]




به آرزوی کدام روز زنده باشد این تن ِ لعنتی ام …

۶ نظر

    خوش به حال روزگار … بهار … چه کلمه ء گنگی … شاید هم اینقدر حرف دارد که من نمیفهممش … پوووووووف … گلوم درد می کند از این بغض ِ لعنتی … و من هیچ حالم خوب نیست …   خیلی وقت است ننوشته ام … حتی توی دفتر خاطراتم هم … [...]




صفحه 1 از 912345...قبلی »